دَف را بزن! بزن! که دفیدن به زیر ماه در این نیمهشب، شبِ دفماهها
فریاد فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندریست که میآید
آری، بِدف! تلألؤِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنیست که میخواهد فرهاد
دف را بِدَف! که تُندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دَمان است و نیز دمانتَر باد!
دف در دفِ تنیده و، مَه در مَهِ رمیده، خدا را بِدَف! به دف روحِ آسمان، به دف روحِ من بِدَف!
شب، بعد از این سکوت نخواهد دید
من، بعد از این شب توفانی
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بِدَف! دفیدنِ صدها هزار دف!
مهتاب را
با روح من بِدَف! دفِ خود را رها نکن، تو را به لذت این لحظه میدهم قسم، دفِ خود را رها نکن!
ای کُردِ روح!
گیسو بلند!
قیقاج-چشم!
ابرو کشیده سوی معجزهها، معجرِ هوس!
خشخاش-چشم!
خورشید-لب!
دزدِ هزار آتش، ای قاف! ای قهقهِ گدازة مس در تب طلا، دَفْدَفْدَفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود را رها نکن!
سیّارههایِ دف
در باغهای چلچله میکوبند
دَفْدَفْدَدَفْدَدَف
از این قلم
چون چشم تو
خون میچکد
دَفْدَفْدَدَفْ
یک زن که در سواحل پولاد میدوید
فریاد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از یاد بردهای؟
دف صورت طلایی ماه تمام را از آسمان به زن ایثار کرد
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
محبوب من!
اِی آسمان!
زَنمردِ روح!
راز تُرَنج!
خشخاش-چشم!
دَفْدَفْدَفِ تنور تنم را بِدف!
ای کُردِ روح!
کرکوک را به صولت فریاد خود بکوب،
بر کوه قاف!
دَفْدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْ
سیمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفینة ارواح سنگ را بیدار کن! البرز را بیدار کن!
دَفْدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
ارواحِ سنگ گشته اجداد خواب را بیدار کن!
سیمرغ جان!
بیداد کن!
دَفْدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْدَدَفْدَفْ
وقتی که بر صحاریِ یاقوتی
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
طالع شوید بر من، و بر شانههای من،
ای سینههای دف!
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
انگشتِ ارغوان
با مشتی از
عطر و عسل
دَفْدَفْدَفَست
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
من ساحلم
امواج
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
خاکم
سمّ ِ ستور
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
روحِ قدیم قونیه در زیر خاک، آتش گرفته، قونیه بر شانههای خاک، چون ارغوان و لاله دمیدهست
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
بر قونیه
آه، ای جوان!
ای اُرمَوی!
ای روحِ دم زدن!
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
بر مولوی
بر دشتهای شادِ برشته نوشته است
تبریز،
شمس را
ای اُرمَوی!
ای بابِلِ جوان زبانهای اولین
روحِ قدیم قونیه در زیر خاک، آتش گرفته، قونیه بر شانههای خاک، چون ارغوان و لاله دمیدهست
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
بر قونیه
باد از کمرکشِ سبلان میزند اُریب و، به دریاچهای که بر آن قوم ماد اُتراق کرده است، فرو میریزد
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
خورشیدی از سهندِ سحرخیز میزند چشمک، بر قلههای منتظر کوه ماد، به الوند
زرتشت شرقهای کهن میان ماست
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
بر بامهای ما
شیرِ شتر
بر بام ظهر
شطحِ شراب
بر قامت زبان
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
دَریایِ زنبق است که بر پشتبام ما
بیتوته میکند
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
روی هدف
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
دَفْدَفْدَفَست
دَفْدَفْدَفَست
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
آه، ای جوان! اجازه بده تا ببوسمت!
آن حنجره
بوسیدنیست
ای ارغوان!
آه، ای جوان!
مشتِ عسل!
بوسیدنی!
ای حنجره!
ای ارغوان!
دفماهِ من به دور جهان چرخ میزند
در پشت دف
ماهِ تمام
ماهِ تمام
ماهِ تمام
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد
اشک و عسل!
رطلِ شراب!
ای آبشار!
دفماهِ من دور جهان چرخ میزند
دفماهِ من
زنمردِ من
روی هدف!
روی هدف!
دف را بزن! بزن! که دفیدن به زیر ماه در این نیمهشب، شبِ زرتشت شرقهای کهن در میان ما
فریادِ فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندریست که میآید
دفماهِ من به دور جهان چرخ میزند
دفهای نور، هاله سیارههای سر
از آسمانِ حیرت گردنها
از شانههای شاد تجلیها
سر میپرد
سر میجهد
سر را
دف میزند
دف را
سر میزند
شمشیر دَفْدَفَست که سرهای خلق را
از بیخ میزند
سر میزند
دف میزند
آه، ای جوان!
ای ارغوان!
آن حنجره
بوسیدنیست!
بوسیدنی!
سر میزنی!
شمشیر دَفْدَفَست که سرهای خلق را
از بیخ میزند
دف میزنی؟
سر میزنی؟
گردنکشانِ سرخِ جدا از سر
گردنکشانِ معجزه، در راههای دور
رنگین کمانِ حیرتِ دَفْدَفْدَفَست که میکوبد را
با خویش میبرند
در رهگذار باد، هزاران ستاره نیز
دَفْدَفْدَفَست که میکوبد را
فریاد میزنند
آنک ستارهها همه سیّارههای سر
سیّالة طراوتی از شیوههای دف، دَفْدَفْدَفَست که میکوبد، میبارد
دف مثل مخملیست که با سِحرش
سیّارههای عاشق و شیدا را
پوشانده است
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دَفْدَفِ دیوانه، اِیییی…
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِیییی…
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دَفْدَفِ دیوانه، اِیییی…
اِیییی…
اِیییی…
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِیییی…
اِیییی…
۱-۹ فروردین ۶۸ – تهران
رضا براهنی
خطاب به پروانهها