خاطرات

ژانویه 19, 2010 با مصطفی

یادم میاد اون قدیما که ما وبلاگ میخوندیم مجبور بودیم واسه هر پستِ دوستامون کلی فکر کنیم یه کامنت بزاریم! یعنی که پست رو خوندیم و خوشمون اومده مثه حالا نبود که تو گوگل ریدر یه لایک میزنی خیلی راحت همه چی تموم میشه.

خونِ بلبل

ژانویه 16, 2010 با مصطفی

به یاد شهدای راه آزادی:

بهارا چه شیرین و شاد آمدی
که با مژده‌دارانِ داد آمدی

بده دادِ ما را که خون خورده‌ایم
ستم‌های آن سرنگون بُرده‌ایم

بدر بُرده از دستِ بیدادگر
دلی دربدر، غرقِ خونِ جگر

دلی، مانده صد زخمِ خنجر در او
دلی، کینِ خونِ برادر در او

دلی، در عزای عزیزان به درد
ندانی که نامرد با ما چه کرد

گرفتند و بردند و آویختند
چه خون‌ها که هر صبحدم ریختند

ندادند رخصت که بیوه زنی
برآرد ز سوزِ جگر شیونی

نه آن سوگواری که نگذاشتند
که از گریه هم باز می‌داشتند

بهارا ببین این دلِ ریش‌ریش
بلا بُرده از طاقتِ خویش بیش

دلی کِش به صد درد آغشته‌اند
دلی کِش به هر صبحدم کُشته‌اند

بهارا من از اشکِ پنهان پُرم
که این گریه‌ها را فرو می‌خورم

کجا بودی ای کاروانِ امید
که عمری دلم انتظارت کشید

چه آوردی از راهِ دور و دراز
بگو آنچه بود از نشیب و فراز

بهارا بر این دشتِ گلگون گذر
که گیری ز خونِ شهیدان خبر

بپرس از شقایق که چون می‌دمد
که جای گل از خاک خون می‌دمد

تو رفتی و روی چمن زرد شد
دلِ باغبانِ تو پُر درد شد

گلِ ارغوانِ تو بر خاک ریخت
پرستو از این بامِ ویران گریخت

تو رفتی و آمد زمستانِ سخت
به سوگِ تو گردون سیه کرد رخت

فرو خفت خورشید و یخ بست آب
سرِ بختِ بُستان گران شد ز خواب

مگر گردبادی در آمد ز راه
که شد روزِ روشن چو شامِ سیاه

تگرگ از درختان فرو ریخت برگ
درو کرد این کِشته را داسِ مرگ

فرو آمد آن برق با بانگِ سخت
به جا مانده خاکستری از درخت

تو رفتی و این باغ ماتم گرفت
سرِ سروِ آزادگی خم گرفت

اجاقِ شب‌افتادگان سرد شد
سرِ مرد پامالِ نامرد شد

تو رفتی و داغِ تو در سینه ماند
به دل آتشِ عشقِ دیرینه ماند

نگر تا شبِ تیره چون سوختیم
چراغی ز جانِ خود افروختیم

نگردد جهان تا نگردد جهان
بدو نیکِ گیتی نمانَد نهان

نگفتم که یه روز سر برکُنیم؟
جهان را به آیینِ دیگر کنیم

به آیینِ دیگر برآرد بهار
گلی بی‌غبارِ غمِ روزگار

بهارا بیا کآن زمستان گذشت
گل و لاله پُر کرد دامانِ دشت

بیا تا ببینیم در کارِ گل
ز شبنم بشوییم رخسارِ گل

بهاری نو آمد به صد دلبری
بیا تا ازو گل به دامن بری

بهارا ببین تا چه پرورده‌ایم
ز خونِ دلِ خود گل آورده‌ایم

فرو برده در سینۀ خویش چنگ
گلی نو برآورده خورشید رنگ

بهاری بدین نازنینی کجا‌ست
که این خون‌بهای شهیدانِ ماست

بهارا ندیدی تو آن رستخیز
کزو چشم و دل بود خونابه‌ریز

ز هر سوی برخاست بانگِ درشت
گره کرد خشمِ خروشنده مشت

چو مشتِ تهی پُر شود کوه کیست
که را پیشِ سیل است یارای ایست؟

همان آب کو سر فرو افکنَد
چو انبوه شد کوه را برکَنَد

سرافتادگان چون سر افراشتند
از آن خیره‌سر تاج برداشتند

فرو مانْد شمشیر از موجِ خون
ستمکاره چون تاج شد سرنگون

در آن تیر باران سپر سینه بود
که از تیر در سینه ترسی نبود

به خونِ شهیدانِ پیروزگر
که شمشیر بر خون نیابد ظفر

بهارا ببین کاین خطِ سرنوشت
برادر به خونِ برادر نوشت

بهارا بِهل تا بگریم چو ابر
که از دستِ دل رفت دامانِ صبر

ندیدی تو آن کودکِ شیرخوار
که غلتید بر خاکِ این رهگذار

ز پستانِ مادر که خون می‌چکید
پیِ شیر می‌گشت و خون می‌مکید

ندیدی تو آن نو عروسِ جوان
ز خون کرده آرایشِ گیسوان

نیاسوده در بسترِ آرزو
فرو خفت بر خاکِ خونینِ کو

ندیدی تو آن دردِ بیدادگر
پسر غرقِ خون رویِ دستِ پدر

از آن نعرۀ درد و فریادِ کین
بلرزد دلِ کوه و پشتِ زمین

همه تن نباشم چرا گریه‌ناک
که صد شاخه از من جدا شد چو تاک

چرا خون نبارد از این سرگذشت
که یک عمر در خون و خنجر گذشت

بهارا نگه کن که بر شاخسار
چه می‌خوانَد آن مرغِ آزادوار:

اگر خونِ بلبل نجوشد به باغ
کجا از گلِ سرخ گیری سراغ؟

گلِ سرخ، نو می‌کند یادِ دوست
که رنگِ گلِ سرخ از خونِ اوست

بهارا گلِ تازه را یاد ده
ز سروِ کهن، خسروِ روزبه

شبی با رفیقی درآمد به راز
درِ خانه کردم به رویش فراز

گشاده‌رخ و مهربان دیدمش
گرفتم در آغوش و بوسیدمش

عصا را به کنجِ سرا تکیه داد
کُله برگرفت و قبا برگشاد

نگه کرد پیش و پسِ خانه را
رهِ آمد و رفتِ بیگانه را

سرا بود ایمن، سبک‌دل نشست
سلاح و کلاهش به نزدیکِ دست

ز هر در سخن‌های بایسته گفت
شبِ تنگِ ما را گل از گل شکفت

سبک‌خیز و آهسته‌رفتار بود
پُراندیشه و گرم‌گفتار بود

دو چشمم به دیدارِ او خو گرفت
دلم از دلیریْش نیرو گرفت

دلیری که فخرِ دلیران به اوست
ازو هر چه آمُخته داری نکوست

زهی پایداری! که آن پایدار
وفا را به سر برد تا پای دار

گذشت از سر و خم نشد گردنش
سرافکندگی ماند با دشمنش

به مردانگی مرگ را کرد خوار
زهی مَرد و آن مرگِ با افتخار

کسی را بدین مایه ارزندگی‌ست
که مرگش گشایندۀ زندگی‌ست

بهارا به یاد آر از آن سروِ ناز
که افتاده هم سر فراز است باز

در آن واپسین دَم که دَم درکشید
نسیمِ تو را در هوا می‌شنید

تو را پیش می‌دید آن خوش‌خبر
که بر می‌دمیدی نهان از نظر

تو را می‌ستود، ای بهارِ شگفت
که بادِ تو اکنون وزیدن گرفت

درودِ تو هنگامِ بدرود گفت
که باغِ تو در چشمِ او می‌شکفت

بیا تا مزارش پُر از گل کنیم
چنین، یادی از خونِ بلبل کنیم.

ه.ا. سایه

دسامبر 19, 2009 با مصطفی

ای کاش تمام ایستادگی بر آرمان ها دروغ باشه …

شبی با سایه

دسامبر 17, 2009 با مصطفی

داشتم قسمتی از مراسم شعرخوانی ه.ا. سایه در لندن که ۱۳ آذر برگزار شده رو میدیدم. در اول صحبت‌هاش یادی میکنه از پرویز مشکاتیان و بعد هم از فردی به اسم جمشید نام می‌بره که مدتی با هم، هم سلول بودند و غزلی که برای جمشید گفته رو میخونه که واقعاً با فضای امروز جامعه ما هم‌خوانی داره (این قسمت از صحبت‌هاش رو میتونید از اینجا یا اینجا بگیرید).
در قسمت دوم هم در مورد شعر ارغوانش حرف میزنه که چه‌جوری شد که این شعر گفته و بعد هم این شعر رو میخونه. واسه من که علاقه خاصی به هوشنگ ابتهاج دارم واقعاً جالب بود، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد (قسمت دوم رو هم میتونید از اینجا یا اینجا بگیرید).

کوزه

دسامبر 12, 2009 با مصطفی

ما کوزه بندگانیم،

می‌دویم از بهر کوزه‌ای در این دو سه روزه جهان

قلیل کسانی، بنده کوزه‌اند

میخورند همان که برون می‌تراود از او

و فراوانند کسانی که نمی‌خورند

ولی بنده‌ترند از بهر کوزه‌ای دیگر

همه‌مان کوزه‌ایم

چه فرق می‌کند، یکی سرخ، یکی زرد، یکی چاق، یکی کشیده

یکی پر از عسل، یکی پر از سرکه یا یکی آب خنک

کوزه عسل سرخوش از جایش بر روی طاقچه

کوزه سرکه ناراحت از گوشه دخمه

کوزه، کوزه است چه لب طاقچه چه تو دخمه

ما کوزه صفتانیم

هر چه بریزند درون‌مان همان را پس میدهیم …

ما کوزه دلانیم

جمع میکنیم هر چه هست داخل دل‌مان

چه پلشتی، چه پاکی

و می گذاریم تا ترشی‌اش بیاندازیم

ما کوزه زندگانیم

زندگی می‌کنیم

به مثابه کوزه‌ای

از برای کوزه‌ای

در کنار کوزه‌ای

و به ناگاه همه ناپیدا

نوامبر 25, 2009 با مصطفی

پیادگان آفتاب

نیزه‌های خون‌ریز

جای جای دشت

تمام عالم از خون سراریز

و به ناگاه همه ناپیدا

 

تیمارکنندگان ماه

مرهم زخم‌های سراسر

تیرگی مرگ

و به ناگاه همه ناپیدا

 

سلطان آفتاب

خرسند از دیدار مُلک

نارواهای دوباره

و به ناگاه همه ناپیدا

 

داستان دل ما

روایت هر روزه روزگار

و به ناگاه همه ناپیدا

یاد

نوامبر 14, 2009 با مصطفی

صورتی استخوانی داشت و به جبر قد، همیشه آخر صف بود و به تبع، آخر کلاس. در محله ای زندگی میکردند که به اسمی به معنی گل و شل و بی‌فرهنگ معروف بود. ولی با بچه‌های آن محله فرق میکرد، وضع مالیشان تعریفی نداشت. تا پایان ابتدایی هم‌کلاس بودیم گمانم، همیشه شاگرد دوم کلاس بود. مدرسه مان دو شیفت بود و شیفت مقابل را کارگری میکرد. اگر دستانش را می دیدی گمان میکردی که مردی ۴۰ -۵۰ ساله است. راهنمایی از هم جدا شدیم، رفت شیفت مقابل. دبیرستان هم که کلاً شهرمان عوض شد، شاید به تعداد انگشتان دست هم ندیدمش در آن مدت. دانشگاه قبول نشد، یعنی مجبور بود که کار کند تمام مدت را، دیگر فرصتی نمی‌ماند برای درس. تا مدتها خبری نداشتم از او تا تابستان ۸۵ یا ۸۶. سکته قلبی، سر گچ کاری.

پ.ن: نمی‌دانم شاید سهمش از زندگی همین قدر بود …

حاشیه و متن

نوامبر 4, 2009 با مصطفی

بعضی وقت‌ها حاشیه برای آدم مهم‌تر از متن می‌شود. مهم‌تر شاید واژه خوبی نباشد شاید جالب‌تر بهتر باشد. به هر حال چه مهم‌تر و چه جالب‌تر، حکایت این است که ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد برای من مهمتر از خود روزنامه شده است. شما هم شاید بد نباشد نگاهی به ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد بیندازید، چیزی از دست نمی‌دهید.
پ.ن. ۱: من چهار پنج ماهی است که خواننده این ضمیمه شدم شاید شما قبل من خواننده بودید.
پ.ن. ۲: صفحه آخر این ضمیمه بخشی دارد به نام «آدم‌ها» به قلم «احمد غلامی» که جز بخش‌های مورد علاقه من است.

آرزوی عاشقان

اکتبر 4, 2009 با مصطفی

ای شاه خوش سیمای ما
ای ناله شبهای ما
ای غایت القصوای ما
هر لحظه یادت میکنم

آن شوق و آن ترس کو
آن شادی و آن بزم کو
آن خنده های تلخ کو
هر لحظه یادت میکنم

گر میکنی ناز و باز
سرمیکشی بر ما به راز
خوش میخرامی به ناز
هر لحظه یادت میکنم

هر لحظه میگویم که هان
ای آرزوی عاشقان
آتش بزن بر رخت جان
هر لحظه یادت میکنم

فراق

سپتامبر 30, 2009 با مصطفی

مادر فولاد زره دچار مشکل تنفسی شده، ریه اش از کار افتاده و به کما رفته. واسش دعا کنین …