نوامبر 25, 2009 با مصطفی
پیادگان آفتاب
نیزههای خونریز
جای جای دشت
تمام عالم از خون سراریز
و به ناگاه همه ناپیدا
تیمارکنندگان ماه
مرهم زخمهای سراسر
تیرگی مرگ
و به ناگاه همه ناپیدا
سلطان آفتاب
خرسند از دیدار مُلک
نارواهای دوباره
و به ناگاه همه ناپیدا
داستان دل ما
روایت هر روزه روزگار
و به ناگاه همه ناپیدا
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
نوامبر 14, 2009 با مصطفی
صورتی استخوانی داشت و به جبر قد، همیشه آخر صف بود و به تبع، آخر کلاس. در محله ای زندگی میکردند که به اسمی به معنی گل و شل و بیفرهنگ معروف بود. ولی با بچههای آن محله فرق میکرد، وضع مالیشان تعریفی نداشت. تا پایان ابتدایی همکلاس بودیم گمانم، همیشه شاگرد دوم کلاس بود. مدرسه مان دو شیفت بود و شیفت مقابل را کارگری میکرد. اگر دستانش را می دیدی گمان میکردی که مردی ۴۰ -۵۰ ساله است. راهنمایی از هم جدا شدیم، رفت شیفت مقابل. دبیرستان هم که کلاً شهرمان عوض شد، شاید به تعداد انگشتان دست هم ندیدمش در آن مدت. دانشگاه قبول نشد، یعنی مجبور بود که کار کند تمام مدت را، دیگر فرصتی نمیماند برای درس. تا مدتها خبری نداشتم از او تا تابستان ۸۵ یا ۸۶. سکته قلبی، سر گچ کاری.
پ.ن: نمیدانم شاید سهمش از زندگی همین قدر بود …
ارسال شده در Uncategorized | 5 نظرات »
نوامبر 4, 2009 با مصطفی
بعضی وقتها حاشیه برای آدم مهمتر از متن میشود. مهمتر شاید واژه خوبی نباشد شاید جالبتر بهتر باشد. به هر حال چه مهمتر و چه جالبتر، حکایت این است که ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد برای من مهمتر از خود روزنامه شده است. شما هم شاید بد نباشد نگاهی به ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد بیندازید، چیزی از دست نمیدهید.
پ.ن. ۱: من چهار پنج ماهی است که خواننده این ضمیمه شدم شاید شما قبل من خواننده بودید.
پ.ن. ۲: صفحه آخر این ضمیمه بخشی دارد به نام «آدمها» به قلم «احمد غلامی» که جز بخشهای مورد علاقه من است.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
اکتبر 4, 2009 با مصطفی
ای شاه خوش سیمای ما
ای ناله شبهای ما
ای غایت القصوای ما
هر لحظه یادت میکنم
آن شوق و آن ترس کو
آن شادی و آن بزم کو
آن خنده های تلخ کو
هر لحظه یادت میکنم
گر میکنی ناز و باز
سرمیکشی بر ما به راز
خوش میخرامی به ناز
هر لحظه یادت میکنم
هر لحظه میگویم که هان
ای آرزوی عاشقان
آتش بزن بر رخت جان
هر لحظه یادت میکنم
ارسال شده در Uncategorized | 7 نظرات »
سپتامبر 30, 2009 با مصطفی
مادر فولاد زره دچار مشکل تنفسی شده، ریه اش از کار افتاده و به کما رفته. واسش دعا کنین …
ارسال شده در Uncategorized | 2 نظرات »
سپتامبر 17, 2009 با مصطفی
بَلِ الإِنْسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ وَ لَوْ أَلقَی مَعَاذِیَرهُ (آیات ۱۴ و ۱۵ سوره القیامة)
بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هر چند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد.
پ.ن (بیربط): مسئله فلسطین واقعا اونطوری که میگن نیست، خود فلسطینیها هم خیلی چیزایی که ما میگیم رو قبول ندارن، یه مقداری تحقیق کنیم …
ارسال شده در Uncategorized | 3 نظرات »
سپتامبر 12, 2009 با مصطفی
میخواستم بنویسم که چه فکر میکنم، چه احساس میکنم ولی دیدم شده ام یک تکرار …
پ.ن: هر چی بخوام بگم قبلا گفتن به مولا!
ارسال شده در Uncategorized | 6 نظرات »
سپتامبر 5, 2009 با مصطفی
من نمي دانم كه آدمها
اين هزارتوي زندگاني را
به چه مقصد ميپويند
كه اين همّ هر روزه را هيچ پاداشي است؟
من اما نيك ميدانم
كه عمرم بسيار كوتاه است
كه تا چشمي به هم آرم
نشسته است برف پيري
بر شانه هاي سخت لرزانم
كه روياي جواني را
به دست عادات روزمره، خود چال خواهم كرد
كه اضغاث احلامم
تعبير خواهد شد
ولي اي كاش كه گاهي فقط گاهي
اين لباس ژنده عادات را
از تن به در آرم …
ارسال شده در Uncategorized | 6 نظرات »
آگوست 29, 2009 با مصطفی
یکی از دوستان در پست قبل در مورد معنای تأویل و تفسیر سوال کرد، دیدم بد نیست پستی در مورد معنای این دو با توجه به کتاب معنای متن بگذارم.
معنای لغوی
در مورد ریشه کلمه تفسیر اختلاف نظر وجود دارد بعضی معتقدند که تفسیر از ماده “فَسَرَ” است و بعضی “سَفَرَ”. در لغت عرب “فسر” عمل نگاه کردن پزشک به آب است و “تَفْسِرَة” همان «ادراری است که پزشک با نگاه کردن به آن بیماری را تشخیص می دهد». ماده “سَفَرَ” دارای معانی مختلفی است که محور اصلی تمام این معانی، “انتقال و گذشتن” است و از این معنا مفهوم کشف و ظهور زاییده می شود. از این معنا کلماتی مانند سفر، مسافر و سفیر در زبان فارسی را دیده ایم. ابوزید میگوید: «سَفَر را سَفَر گویند چرا که پرده از چهره مسافران و خلقیات نهان ایشان بر میدارد». همین طور فرّاء میگوید «سَفَرَ المَرْأَةُ یعنی آن زن نقاب از چهره بر گرفت». علاوه بر این معنی “سِفْر” به معنی کتاب است و سافر به معنی کاتب است و کاتب را به این جهت سافر میگویند که امور را بیان و واضح میکند. از این معنی کلمه “سِفْر” در زبان فارسی کاربرد دارد مانند بخشی از کتاب مقدس به نام “سِفْرِ آفرینش”. نکته قابل توجه که در این کتاب نیامده بود چگونگی اشتقاق کلمه “تفسیر” از ماده “سفر” است که نیاز به جابجایی حروف دارد البته با توجه به استثنائات زبان عربی امکان وجود چنین قاعده ای اصلا بعید نیست.
تأویل از ماده “اَوْل” به معنای رجوع و بازگشت و بنابراین معنای تأویل بازگشت به اصل شیء -که میتواند فعل یا سخن و حدیث باشد- برای کشف دلالت و معنای آن است مانند “تأویل الاحادیث” که به معنی “تعبیر خواب” است که در قرآن آمده است. علاوه بر این معنا، تأویل به معنی “رسیدن به هدف و غایت” نیز هست که به این معنی نیز در قرآن آمده است. وجه اشتراک این دو معنا، دلالت بر “حرکت” است که از وزن صرفی “تفعیل” نیز بر می آید. بنابراین ابوزید می گوید: «تأویل عبارت است از حرکت شییء یا پدیده ای، یا در جهتِ بازگشت به اصل و ریشه اش یا در جهت رسیدن به غایت و عاقبت آن، همراه با تدبیر و مراقبت از آن».
بنابراین تفاوت مهم بین تفسیر و تأویل این است که تفسیر همواره نیازمند “تفسره” یا واسطه ای است که مفسّر با نظر و دقت در آن به کشف مراد خود نائل می شود، اما تأویل فرایندی است که همواره به واسطه نیاز ندارد، بلکه گاه مبتنی بر حرکت ذهن در کشفِ “اصل” پدیده ها با پی جویی ِ “عاقبت” آن هاست. به بیان دیگر، تأویل می تواند برپایه رابطه ای مستقیم میان “ابژه” و “سوژه” صورت پذیرد، حال آنکه در تفسیر، این رابطه مستقیم نیست، بلکه به کمک واسطه است.
معنای اصطلاحی
در معنای اصطلاحی تفسیر بیشتر در حوزه جوانب بیرونی متن قرآنی جای دارد. زرکشی می گوید:
تفسیر، علم به [سبب] نزول آیه و سوره، حکایت های آن، اشاره های نازل شده در آن، ترتیب مکّی و مدنی آن، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقید، و مُجمَل و مفسَّر آن آیه و سوره است. عده ای بر این ها افزوده اند دانستن حلال و حرام، وعد و وعید، اوامر و نواهی، عبرت ها و امثال قرآن را.
با توجه به این سخن تفسیر مختص جوانب کلی و بیرونی متن ِ قرآنی، از قبیل دانش اسباب نزول، قصص قرآن، ناسخ و منسوخ، مکّی و مدنی و … است. این امور همگی علومی نقلی هستند و ،در نظر قدما، متکی بر روایت اند؛ بنابراین جایی برای اجتهاد باقی نمی ماند، جز آنکه روایتی را بر روایت دیگر ترجیح دهند یا سعی کنند روایات مختلف را با هم جمع و سازگار کنند. بنابراین حصر، تفسیر صرفا علمی می شود که کلیه دانش های مقدماتی برای تأویل را فراهم میکند، و تأویل نیز کوشش برای گرداندن آیه به سوی معانیِ محتمل آن است و بنابراین، تفسیر بخشی از فرایند تأویل است و رابطه این دو رابطه عام و خاص از یک سو، یا پیوند “نقل” با “اجتهاد” از سوی دیگر است. به بیان دیگر، بر فضای تفسیر بیشتر “نقل و روایت” حاکم است در حالی که تأویل بیشتر با “استنباط و اجتهاد” پیوند میخورد.
مرجع:
معنای متن، پژوهشی در علوم قرآن (مفهوم النصّ: دراسة فی علوم القرآن)، نصر حامد ابوزید، مترجم مرتضی کریمی نیا، انتشارات طرح نو، ویراستار مصطفی ملکیان، فصل تفسير و تاويل.
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
آگوست 26, 2009 با مصطفی
پیشگفتار: عدم تساهل بیماری مزمنی است که در بیشتر کشورهای اسلامی از دیرباز شیوع یافته است. یکی از نمونههای آن در تأویل قرآن است که اکثر فرقههای اسلامی تفکرات خود در باب قرآن را تفسیر و تفکرات ناهمخوان با خود را تأویل میانگارند. در ادامه بخشهایی از گفتههای ابوزید متفکر مصری دراینباره را میخوانیم.
اگر بپذیریم که تمدن عربی-اسلامی تمدن متن است، میتوان گفت که این تمدن، تمدن تأویل نیز هست؛ چه، تأویل روی دیگر متن است. هر چند اندیشه دینی رسمی به تدریج ارزش اصطلاح “تأویل” را در برابر اصطلاح “تفسیر” کاسته و آن را به واژهای ناپسند بدل ساخته است، لیکن در پس ِ این تبدیل در واقع کوشیده است تمامی گرایشهای اندیشه دینی مخالف – در حوزه میراث گذشته یا در فضای مجادلات کنونی در عرصه فرهنگ – را از میدان به در کند. اندیشه حاکم با انگ “تاویلی” زدن به مخالفان خود، می خواهد صاحبان اندیشه مخالف را در دایره بیماردلانی قرار دهد «که در پی متشابهات قرآناند تا فتنهجویی کنند و به تأویل آن بپردازند» (آل عمران، آیه ۷) این گونه نامگذاری مخالفان، از هماهنگی کاملی با گفتمان سیاسی حاکم برخوردار است که همه گروههای معارض یا احزاب سیاسی مخالف با قوه حاکمه را فتنهجو و آشوبگر میخواند. در مقابل، نهادن نام “تفسیر” ” بر “تأویلات” همین اندیشه دینی رسمی، به قصد پوشانیدن لباس “عینیّت” و “صدق مطلق” بر این تأویلات است. امام ابوالقاسم محمد بن حبیب نیشابوری از این گونه علمای درباری و حکومتی به تنگ آمده بود که میگفت:
در روزگار ما مفسرانی پیدا شدهاند که چون از تفاوت تفسیر و تأویل سوالشان کنی، چیزی ندانند، خواندن متن قرآن نتوانند و معنای سوره و آیه را نشناسند. تنها میتوانند نزد عوام، دیگران را دشنام دهند و برای غوغاییان سخن بسیار ایراد کنند، تا از این راه نام و نان خویش تدارک کنند. خویشتن را از زحمت و طلب، و دلهاشان را از اندیشه و تَعَب آسوده ساختهاند؛ چه جاهلان در بَرِشان اجتماع کردهاند، و غافلان در اطرافشان ازدحام. مردمان را از پرسش باز نمیدارند و خود از مجالست با جاهلان شرم ندارند. چون محک تجربه آید به میان، مفتضح گردند و چون به عالمان برخورند، راه خود کج کنند. با مردمان همچون سلاطین معامله کنند و چونان گرگ داراییشان را مصادره کنند. شبانگاه صفحهای بخوانند و به روزش شرحی بنگارند. پرسش ایشان را خشمگین میکند و مبارزجویی ِ دیگران فراری. سرمایهشان بیحیایی است و بهترین خصلتشان دروغگویی و بیعقلی. خویش را بدانچه ندارند آراسته مینُمایند و در هر امر پستی گوی سبقت میربایند. صیانت از آنان برکنار است، و خود با پلیدی و نادانی یک جا گرفتار. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «متظاهر به آنچه از آن او نیست، چونان پوشنده دو لباس دروغ است.»
این گرایش در اندیشه دینی رسمی، در حقیقت هیچ تفاوتی با گرایشهای ارتجاعی در میراث ما ندارد که تمامی تأویلهای مخالف با تأویلهای خود را “فاسد” یا “ناپسند” میشمارند، یا در بهترین حالت آن را “تفسیر به رأی” میخوانند که در منقولات پیامبر و صحابه، مذموم و ممنوع شمرده شده است. صاحبان اندیشه مخالف را “اهل بِدَع” [:بدعت گذار] میخوانند و خود را “اهل سنت و جماعت”، تا بتوانند ایشان را به کفر و خود را به صدق و ایمان منتسب کنند.
مرجع:
معنای متن، پژوهشی در علوم قرآن (مفهوم النصّ: دراسة فی علوم القرآن)، نصر حامد ابوزید، مترجم مرتضی کریمی نیا، انتشارات طرح نو، ویراستار مصطفی ملکیان، صفحه ۳۶۴ – ۳۶۶.
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »