بعضی وقتها حاشیه برای آدم مهمتر از متن میشود. مهمتر شاید واژه خوبی نباشد شاید جالبتر بهتر باشد. به هر حال چه مهمتر و چه جالبتر، حکایت این است که ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد برای من مهمتر از خود روزنامه شده است. شما هم شاید بد نباشد نگاهی به ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد بیندازید، چیزی از دست نمیدهید.
پ.ن. ۱: من چهار پنج ماهی است که خواننده این ضمیمه شدم شاید شما قبل من خواننده بودید.
پ.ن. ۲: صفحه آخر این ضمیمه بخشی دارد به نام «آدمها» به قلم «احمد غلامی» که جز بخشهای مورد علاقه من است.
حاشیه و متن
نوامبر 4, 2009 با مصطفیآرزوی عاشقان
اکتبر 4, 2009 با مصطفیای شاه خوش سیمای ما
ای ناله شبهای ما
ای غایت القصوای ما
هر لحظه یادت میکنم
آن شوق و آن ترس کو
آن شادی و آن بزم کو
آن خنده های تلخ کو
هر لحظه یادت میکنم
گر میکنی ناز و باز
سرمیکشی بر ما به راز
خوش میخرامی به ناز
هر لحظه یادت میکنم
هر لحظه میگویم که هان
ای آرزوی عاشقان
آتش بزن بر رخت جان
هر لحظه یادت میکنم
فراق
سپتامبر 30, 2009 با مصطفیمادر فولاد زره دچار مشکل تنفسی شده، ریه اش از کار افتاده و به کما رفته. واسش دعا کنین …
وصف الحال
سپتامبر 17, 2009 با مصطفیبَلِ الإِنْسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ وَ لَوْ أَلقَی مَعَاذِیَرهُ (آیات ۱۴ و ۱۵ سوره القیامة)
بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هر چند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد.
پ.ن (بیربط): مسئله فلسطین واقعا اونطوری که میگن نیست، خود فلسطینیها هم خیلی چیزایی که ما میگیم رو قبول ندارن، یه مقداری تحقیق کنیم …
هیچ
سپتامبر 12, 2009 با مصطفیمیخواستم بنویسم که چه فکر میکنم، چه احساس میکنم ولی دیدم شده ام یک تکرار …
پ.ن: هر چی بخوام بگم قبلا گفتن به مولا!
من اما نیک میدانم
سپتامبر 5, 2009 با مصطفیمن نمي دانم كه آدمها
اين هزارتوي زندگاني را
به چه مقصد ميپويند
كه اين همّ هر روزه را هيچ پاداشي است؟
من اما نيك ميدانم
كه عمرم بسيار كوتاه است
كه تا چشمي به هم آرم
نشسته است برف پيري
بر شانه هاي سخت لرزانم
كه روياي جواني را
به دست عادات روزمره، خود چال خواهم كرد
كه اضغاث احلامم
تعبير خواهد شد
ولي اي كاش كه گاهي فقط گاهي
اين لباس ژنده عادات را
از تن به در آرم …
تفسیر یا تأویل (2)
آگوست 29, 2009 با مصطفییکی از دوستان در پست قبل در مورد معنای تأویل و تفسیر سوال کرد، دیدم بد نیست پستی در مورد معنای این دو با توجه به کتاب معنای متن بگذارم.
معنای لغوی
در مورد ریشه کلمه تفسیر اختلاف نظر وجود دارد بعضی معتقدند که تفسیر از ماده “فَسَرَ” است و بعضی “سَفَرَ”. در لغت عرب “فسر” عمل نگاه کردن پزشک به آب است و “تَفْسِرَة” همان «ادراری است که پزشک با نگاه کردن به آن بیماری را تشخیص می دهد». ماده “سَفَرَ” دارای معانی مختلفی است که محور اصلی تمام این معانی، “انتقال و گذشتن” است و از این معنا مفهوم کشف و ظهور زاییده می شود. از این معنا کلماتی مانند سفر، مسافر و سفیر در زبان فارسی را دیده ایم. ابوزید میگوید: «سَفَر را سَفَر گویند چرا که پرده از چهره مسافران و خلقیات نهان ایشان بر میدارد». همین طور فرّاء میگوید «سَفَرَ المَرْأَةُ یعنی آن زن نقاب از چهره بر گرفت». علاوه بر این معنی “سِفْر” به معنی کتاب است و سافر به معنی کاتب است و کاتب را به این جهت سافر میگویند که امور را بیان و واضح میکند. از این معنی کلمه “سِفْر” در زبان فارسی کاربرد دارد مانند بخشی از کتاب مقدس به نام “سِفْرِ آفرینش”. نکته قابل توجه که در این کتاب نیامده بود چگونگی اشتقاق کلمه “تفسیر” از ماده “سفر” است که نیاز به جابجایی حروف دارد البته با توجه به استثنائات زبان عربی امکان وجود چنین قاعده ای اصلا بعید نیست.
تأویل از ماده “اَوْل” به معنای رجوع و بازگشت و بنابراین معنای تأویل بازگشت به اصل شیء -که میتواند فعل یا سخن و حدیث باشد- برای کشف دلالت و معنای آن است مانند “تأویل الاحادیث” که به معنی “تعبیر خواب” است که در قرآن آمده است. علاوه بر این معنا، تأویل به معنی “رسیدن به هدف و غایت” نیز هست که به این معنی نیز در قرآن آمده است. وجه اشتراک این دو معنا، دلالت بر “حرکت” است که از وزن صرفی “تفعیل” نیز بر می آید. بنابراین ابوزید می گوید: «تأویل عبارت است از حرکت شییء یا پدیده ای، یا در جهتِ بازگشت به اصل و ریشه اش یا در جهت رسیدن به غایت و عاقبت آن، همراه با تدبیر و مراقبت از آن».
بنابراین تفاوت مهم بین تفسیر و تأویل این است که تفسیر همواره نیازمند “تفسره” یا واسطه ای است که مفسّر با نظر و دقت در آن به کشف مراد خود نائل می شود، اما تأویل فرایندی است که همواره به واسطه نیاز ندارد، بلکه گاه مبتنی بر حرکت ذهن در کشفِ “اصل” پدیده ها با پی جویی ِ “عاقبت” آن هاست. به بیان دیگر، تأویل می تواند برپایه رابطه ای مستقیم میان “ابژه” و “سوژه” صورت پذیرد، حال آنکه در تفسیر، این رابطه مستقیم نیست، بلکه به کمک واسطه است.
معنای اصطلاحی
در معنای اصطلاحی تفسیر بیشتر در حوزه جوانب بیرونی متن قرآنی جای دارد. زرکشی می گوید:
تفسیر، علم به [سبب] نزول آیه و سوره، حکایت های آن، اشاره های نازل شده در آن، ترتیب مکّی و مدنی آن، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقید، و مُجمَل و مفسَّر آن آیه و سوره است. عده ای بر این ها افزوده اند دانستن حلال و حرام، وعد و وعید، اوامر و نواهی، عبرت ها و امثال قرآن را.
با توجه به این سخن تفسیر مختص جوانب کلی و بیرونی متن ِ قرآنی، از قبیل دانش اسباب نزول، قصص قرآن، ناسخ و منسوخ، مکّی و مدنی و … است. این امور همگی علومی نقلی هستند و ،در نظر قدما، متکی بر روایت اند؛ بنابراین جایی برای اجتهاد باقی نمی ماند، جز آنکه روایتی را بر روایت دیگر ترجیح دهند یا سعی کنند روایات مختلف را با هم جمع و سازگار کنند. بنابراین حصر، تفسیر صرفا علمی می شود که کلیه دانش های مقدماتی برای تأویل را فراهم میکند، و تأویل نیز کوشش برای گرداندن آیه به سوی معانیِ محتمل آن است و بنابراین، تفسیر بخشی از فرایند تأویل است و رابطه این دو رابطه عام و خاص از یک سو، یا پیوند “نقل” با “اجتهاد” از سوی دیگر است. به بیان دیگر، بر فضای تفسیر بیشتر “نقل و روایت” حاکم است در حالی که تأویل بیشتر با “استنباط و اجتهاد” پیوند میخورد.
مرجع:
معنای متن، پژوهشی در علوم قرآن (مفهوم النصّ: دراسة فی علوم القرآن)، نصر حامد ابوزید، مترجم مرتضی کریمی نیا، انتشارات طرح نو، ویراستار مصطفی ملکیان، فصل تفسير و تاويل.
تفسیر یا تأویل (1)
آگوست 26, 2009 با مصطفیپیشگفتار: عدم تساهل بیماری مزمنی است که در بیشتر کشورهای اسلامی از دیرباز شیوع یافته است. یکی از نمونههای آن در تأویل قرآن است که اکثر فرقههای اسلامی تفکرات خود در باب قرآن را تفسیر و تفکرات ناهمخوان با خود را تأویل میانگارند. در ادامه بخشهایی از گفتههای ابوزید متفکر مصری دراینباره را میخوانیم.
اگر بپذیریم که تمدن عربی-اسلامی تمدن متن است، میتوان گفت که این تمدن، تمدن تأویل نیز هست؛ چه، تأویل روی دیگر متن است. هر چند اندیشه دینی رسمی به تدریج ارزش اصطلاح “تأویل” را در برابر اصطلاح “تفسیر” کاسته و آن را به واژهای ناپسند بدل ساخته است، لیکن در پس ِ این تبدیل در واقع کوشیده است تمامی گرایشهای اندیشه دینی مخالف – در حوزه میراث گذشته یا در فضای مجادلات کنونی در عرصه فرهنگ – را از میدان به در کند. اندیشه حاکم با انگ “تاویلی” زدن به مخالفان خود، می خواهد صاحبان اندیشه مخالف را در دایره بیماردلانی قرار دهد «که در پی متشابهات قرآناند تا فتنهجویی کنند و به تأویل آن بپردازند» (آل عمران، آیه ۷) این گونه نامگذاری مخالفان، از هماهنگی کاملی با گفتمان سیاسی حاکم برخوردار است که همه گروههای معارض یا احزاب سیاسی مخالف با قوه حاکمه را فتنهجو و آشوبگر میخواند. در مقابل، نهادن نام “تفسیر” ” بر “تأویلات” همین اندیشه دینی رسمی، به قصد پوشانیدن لباس “عینیّت” و “صدق مطلق” بر این تأویلات است. امام ابوالقاسم محمد بن حبیب نیشابوری از این گونه علمای درباری و حکومتی به تنگ آمده بود که میگفت:
در روزگار ما مفسرانی پیدا شدهاند که چون از تفاوت تفسیر و تأویل سوالشان کنی، چیزی ندانند، خواندن متن قرآن نتوانند و معنای سوره و آیه را نشناسند. تنها میتوانند نزد عوام، دیگران را دشنام دهند و برای غوغاییان سخن بسیار ایراد کنند، تا از این راه نام و نان خویش تدارک کنند. خویشتن را از زحمت و طلب، و دلهاشان را از اندیشه و تَعَب آسوده ساختهاند؛ چه جاهلان در بَرِشان اجتماع کردهاند، و غافلان در اطرافشان ازدحام. مردمان را از پرسش باز نمیدارند و خود از مجالست با جاهلان شرم ندارند. چون محک تجربه آید به میان، مفتضح گردند و چون به عالمان برخورند، راه خود کج کنند. با مردمان همچون سلاطین معامله کنند و چونان گرگ داراییشان را مصادره کنند. شبانگاه صفحهای بخوانند و به روزش شرحی بنگارند. پرسش ایشان را خشمگین میکند و مبارزجویی ِ دیگران فراری. سرمایهشان بیحیایی است و بهترین خصلتشان دروغگویی و بیعقلی. خویش را بدانچه ندارند آراسته مینُمایند و در هر امر پستی گوی سبقت میربایند. صیانت از آنان برکنار است، و خود با پلیدی و نادانی یک جا گرفتار. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «متظاهر به آنچه از آن او نیست، چونان پوشنده دو لباس دروغ است.»
این گرایش در اندیشه دینی رسمی، در حقیقت هیچ تفاوتی با گرایشهای ارتجاعی در میراث ما ندارد که تمامی تأویلهای مخالف با تأویلهای خود را “فاسد” یا “ناپسند” میشمارند، یا در بهترین حالت آن را “تفسیر به رأی” میخوانند که در منقولات پیامبر و صحابه، مذموم و ممنوع شمرده شده است. صاحبان اندیشه مخالف را “اهل بِدَع” [:بدعت گذار] میخوانند و خود را “اهل سنت و جماعت”، تا بتوانند ایشان را به کفر و خود را به صدق و ایمان منتسب کنند.
مرجع:
معنای متن، پژوهشی در علوم قرآن (مفهوم النصّ: دراسة فی علوم القرآن)، نصر حامد ابوزید، مترجم مرتضی کریمی نیا، انتشارات طرح نو، ویراستار مصطفی ملکیان، صفحه ۳۶۴ – ۳۶۶.
پیامبر و نخستین پیام
جولای 22, 2009 با مصطفیپیشگفتار:
مفهوم النصّ را می توان مهم ترین و اساسی ترین کتاب دکتر نصر حامد ابوزید، متفکر مسلمان مصری، دانست. هر چند استناد برخی ظاهربینان به جملاتی از دیگر کتابهای ابوزید برای تخطئه و تکفیر وی، سبب شهرت جنجالی اش در مطبوعات و محافل علمی جهان عرب و حتی غرب شد، اما بنیادی ترین آرای قرآنی و دینی او را در همین کتاب می توان یافت. این کتاب در واقع محصول تدریس مولف در موضوع علوم قرآنی برای دانشجویان دانشگاه قاهره است که در مدت کوتاهی پس از انتشار، توجه و اعتنای بسیاری از قرآن پژوهان و منتقدان مسلمان و حتی پاره ای از مستشرقان را به خود جلب کرد.
[...]
مفهوم النصّ به عکس انبوهی کتاب مشابه در موضوع خود، خواننده را به دقت، تامل و بازنگری در اندیشه پیشینیان فرا می خواند، می کوشد گام به گام مسیر پژوهش را با خواننده خود طی کند و او را از جمود و تسلیم بی قید و شرط در برابر سلطه و مرجعیت قدما برحذر دارد. می توان به روشنی رهیافت او را نوعی رهیافت اعتزالی نوین دانست که در فضای اشعری زده پاره ای از کشورهای اسلامی، همگان را به تردید در گفته های پیشینیان فرا می خواند و مهم ترین راه شناخت وحی را بهره گیری دوباره از تفکر عقلانی، در پرتو دانش های جدید بشری می داند. (برگرفته از یادداشت مترجم کتاب)
نخستین ارتباط، فضای پیچیده ای دارد. وقتی محمد (ص) در حال تأمل بود، فرشته ای آمد و امر به خواندن کرد. محمد (ص) در پاسخ با گفتن ِ «مَا أنَا بِقَارِیٍ» در خواست او را رد کرد. این عمل سه بار تکرار شد و هر بار فرشته وحی او را سخت می فشُرد. در مرتبه آخر، وی تسلیم شد و پرسید: «چه بخوانم؟». حال پیش از آنکه به بررسی متن ِ قرآنی در این باره بپردازیم، لازم است به دو مسئله مهم توجه کنیم: نخست آنکه امر به قرائت در اینجا، طلب ِ تکرار، و معنای «إقْرَأْ»، «تکرار کن» است. این نکته برخلاف تصور کنونی رایج، حاکم و متاثر از تحول معنای فعل «إقْرَأْ» است که همراه با تحولی موازی در قلمرو فرهنگ در انتقال از مرحله شفاهی به مرحله کتبی و مدوّن پدید آمده است. مسئله دوم – مبتنی بر مسئله نخست – این است که پیامبر عبارت «مَا أنَا بِقَارِیٍ» را به قصد اعتراف به ناتوانی در خواندن نگفته است. چنین برداشتی از عبارت [و ترجمه آن به صورت «من خواندن نمی دانم»] در جایی درست است که از فعل «إقْرَأْ» همان معنای نادرست را منظور داریم. اما [چنین نیست،] معنای این عبارت «نمی خوانم» است و این سخن نشان دهنده خوفی است که در وقتِ ورود فرشته بر پیامبر عارض شده بود. او این جمله «مَا أنَا بِقَارِیٍ» را سه بار تکرار کرد و هر بار فرشته وحی کوشید وی را آرامش دهد و مویّد این برداشت آن است که پیامبر پس از انجام عمل قرائت – در پاسخ به فشار فرشته وحی و از بیم ِ فشردگی چهارم – شتابان نزد خدیجه بازگشت و حالت بیم و نگرانی بر او مستولی شده بود.
درنگ بر این دو مسئله لازم است، چرا که در دوره های بعدی [عموما] این ماجرا را به گونه ای دیگر فهمیده اند. با تکیه بر این اصل که پیامبر اکرم (ص) امّی بود، سخن او را که گفته است «مَا أنَا بِقَارِیٍ»، به صورت «خواندن نمی توانم» ترجمه و تعبیر کرده اند، گویی جبرئیل، فرستاده خداوند، از این حقیقت مسلّم بی خبر بوده است. با پذیرش چنین فهم و برداشتی، تمام این ماجرا گونه ای معجزه می شود، چرا که پیامبر «امّی» با عمل معجزه آسای جبرئیل که او را فشرد، توانست بخواند. چنین تفسیر و تاویلی از ماجرا در پاسخ گویی به یک پرسش ساده در می ماند: اگر چنین معجزه ای در آنجا رخ داده است، پس چرا [بعدها] پیامبر در خواندن و نوشتن نامه ها از دیگران کمک می گرفت؟ آیا آن معجزه موقت بوده و در انتهای آن ماجرا معیّن، اثرش پایان یافته است؟ برای آنکه جوانب مختلف این دیدگاه با هم سازگار گردد، غالبا عباراتی چند به آن روایت پیشین افزوده اند، از قبیل اینکه جبرئیل لوح – یا تکه ای از دیبا – با خود آورده بود و به پیامبر گفت «بخوان».
ابن اشته در کتاب المصاحف از عبید بی عمیر نقل می کند که گفت: جبرئیل برای پیامبر لوحی آورد و گفت: «إقْرَأْ»، پیامبر گفت، «مَا أنَا بِقَارِیٍ»، آنگاه جبرئیل گفت: «إقْرَأْ بِاسْم ِ رَبِّکَ». [همگان] معتقدند که این نخستین سوره نازل شده از آسمان بوده است. همو از زُهْری نقل می کند که وقتی پیامبر اکرم (ص) در غار حرا بود، فرشته وحی برای او تکه ای از دیبا آورد که بر روی آن نوشته بود: إقْرَأْ بِاسْم ِ رَبِّکَ … تا مَا لَمْ یَعْلَمْ. (سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج ۱، ص ۹۲.)
بی گمان این افزوده ها، در کنار ِ تصوری که پیشتر بدان اشاره کردیم، یعنی وجود کتبی و پیشین متن ِ قرآنی در لوح محفوظ، که هر حرفِ آن به اندازه کوه قاف است، نگرشی را درباره متن ِ قرآنی تثبیت کرد که دور از واقعیتی است که آن را شکل داده و فرهنگی که قرآن در آن شکل گرفته است. این دیدگاه معتقد است که متن ِ قرآنی از پیش به طور کامل و تامّ وجود داشته و به قدرت خداوند، بر واقعیت اجتماع [آن روز] تطبیق یافته است و انسان ها در شکل گیری ِ آن هیچ نقشی نداشته اند. نتیجه طبیعی این دیدگاه آن است که به تدریج متن ِ قرآنی را از جریان واقعیت جدا کنند، زیرا آن را از متنی زبانی و دلالت کننده، به امری صرفاً مقدس تبدیل می کند، به مصحفی مقدس، تنها از آن رو که حاکی از وجود قدیم و واقعی آن در [لوح محفوظ و] عالم ِ ارواح و مُثُل است.
مرجع:
معنای متن، پژوهشی در علوم قرآن (مفهوم النصّ: دراسة فی علوم القرآن)، نصر حامد ابوزید، مترجم مرتضی کریمی نیا، انتشارات طرح نو، ویراستار مصطفی ملکیان، صفحه ۱۳۲- ۱۳۴.
اعتراف
جولای 7, 2009 با مصطفیداشتم فکر میکردم که افکارم از چه چیزهایی نشات گرفته. به نظرم رسید بد نباشه که کتابهایی که از پارسال تا الان خوندم رو لیست کنم تا ببینم کتابها تو چه مایه هایی بودن. شاید این کار به شما هم بتونه کمک کنه. تا جایی که یادم بود سعی کردم اسم کتاب ها، نویسنده و زمانی که خوندموشون رو بنویسم که البته ممکنه دقیق نباشه. چیزایی که یادم اومد این ها بودن ولی فکر میکنم یه مقداری بیشتر بوده کتابهایی که خوندم:
- تهوع، ژان پل سارتر، تابستان ۸۷
- پیامبری از کنار خانه ما رد شد، عرفان نظرآهاری، تابستان ۸۷
- لیلی نام تمام دختران زمین است، عرفان نظرآهاری، تابستان ۸۷
- در سینه ات نهنگی می تپد، عرفان نظرآهاری، تابستان ۸۷
- من هشتمین آن هفت نفرم، عرفان نظرآهاری، تابستان ۸۷
- کودک، خانواده، انسان، ادل فیبر و الین مازلیش، تابستان ۸۷
- گریه های امپراتور، فاضل نظری، تابستان ۸۷
- اقلیت، فاضل نظری، تابستان ۸۷
- پندار خدا، ریچارد داوکینز، شهریور ۸۷
- چای با طعم خدا، عرفان نظرآهاری، پاییز ۸۷
- هر قاصدکی یک پیامبر است، عرفان نظرآهاری، پاییز ۸۷
- گرفتاری اسلام، خواست یک مسلمان برای اصلاح اسلام، ارشاد مانجی، مهر ۸۷
- درآمدی بر تصوف، ویلیام چیتیک، پاییز ۸۷
- روح پراگ، ایوان کلیما، آبان ۸۷
- هفت کشور، سید محمدعلی جمال زاده، زمستان ۸۷
- سیری در سپهر جان، مصطفی ملکیان، زمستان ۸۷
- نامه به یک کشیش، سیمون وی، زمستان ۸۷
- سلوک، محمود دولت آبادی، زمستان ۸۷
- بیگانه، آلبر کامو، اسفند ۸۷
- پیام کافکا، سرزمین محکومان، صادق هدایت و فرانتس کافکا، اسفند ۸۷
- جانب عشق عزیز است فرو مگذارش، مسعود لعلی، بهار ۸۸
- من گنجشک نیستم، مصطفی مستور، اردیبهشت ۸۸
- اخلاق خدایان، عبدالکریم سروش، اردیبهشت ۸۸
- نامه ای در باب تساهل، جان لاک، بهار ۸۸
- پس از۱۴۰۰ سال، شجاع الدین شفا، بهار و تیر ۸۸
- راهی به رهایی، مصطفی ملکیان، خرداد و تیر ۸۸
- حاکمیت بر رسانه، نوآم چامسکی، تیر ۸۸
پ.ن : باید اعتراف کنم که دقیقا نمی دونم انگیزم از خوندن کتاب چیه، شاید اگه بخوام ادای روشنفکرها رو در بیارم بگم جستجوی حقیقت ولی اگه یه مقداری رو راست باشم با خودم شاید خودنمایی، واقعا نمی دونم…