پارازیت

اکتبر 5, 2011

پاول سر شب به دیدنم آمد، سرش هنوز باندپیچی بود. گفت چندتا از دوست‌هایمان را در راه بازگشت از آن مجلس رقص به خانه دستگیر کرده‌اند، و هیچ‌کس نمی‌داند که چی به سرشان آمده. طبق معمول، هیچ ذکری از این قضیه در رسانه‌ها به میان نیامد.

سعی کردیم یکی از رادیوهای خارجی را بگیریم، اما پارازیت صدای گویندگان را تحت‌الشعاع قرار می‌داد.

پارازیت‌ها صدای زندگی‌ای هستند که او -همان که لباس مبدل به تن دارد- مطابق با مفاهیم و امیال خودش هدایت‌شان می‌کند. او می‌داند که هر فرد در مورد تقدیر و خوشبختی‌اش تصور متفاوتی دارد، که می‌خواهد با اعتراض و سرپیچی، با حقی که نسبت به رد پای خودش، به اعمال و آراءاش، و به اندیشه صادقانه‌ای دارد که بتواند با صدای بلند بیانش کند یا دست‌کم ابراز شدنش را بشنود، بدان‌ها دست یابد. اما او معتقد است که فقط و فقط خودش می‌تواند تکلیف سرنوشتمان را معین کند؛ بگوید که شر چیست و خیر کدام است. آرزو دارد احکام تصویبی‌اش از صبح تا شام و از گهواره تا گور، که روزی در آن می‌گذاردمان، با ما باشند. جز صدای خودش به تمام صداها انگ دروغ می‌زند؛ تمام صداهای دیگر ممنوع‌اند و حتی از آن سوی مرزهایی که دستور داده به شدت از آن‌ها محافظت بشود، هم شنیده نمی‌شوند. او صدای غژ غژ مفاصل خودش و نیز صدای زوزه باد را در جمجمه خالیش ضبط کرده است. دستور می‌دهد که این صداها را پخش کنند و هزار برابر تقویت‌شان کنند، تا تمام صداهای زندگی را در خود خفه سازند.

کار گِل،‌ ایوان کلیما، ترجمه فروغ پوریاوری، نشر آگاه، چاپ یکم زمستان ۸۸، صفحه ۱۲۳.

هیچیم و چیزی کم

سپتامبر 26, 2011

هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم

غم نیز چون شادی برای خود خدایی،عالمی دارد
پس زنده باش مثل شادی، غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما هیچیم و چیزی کم

[...]

م. امید
1369

زندان‌هایی که برای زندگی انتخاب می‌کنیم

ژوئن 19, 2011

ما در زندان زندگی می‌کنیم. در زندانی با دیوارها و میله‌های نامر‌ئی. زندانی که گویی خلاصی از آن نداریم. ایران و وضعیت فعلی‌اش منظورم نیست. منظورم زندان‌هایی است که خودمان برای خود می‌سازیم، زندان‌هایی که دسته‌جمعی در حال ساخت آن هستیم. زندان احساسی‌گری،‌ زندان افکار عمومی و زندان عقاید. گاهی نیاز است آدمی که تجربه‌هایی در این زمینه داشته تلنگری به ما بزند که وجود این زندان‌ها را درک کنیم تا به فکر چاره‌ای بر آییم مگر رهایی پیدا کنیم. آدم‌هایی مثل ایوان کلیما یا دوریس لسینگ که با تجربه‌های خود گویی به معرفتی عمیق دست یافته‌اند. «زندان‌هایی که برای زندگی انتخاب می‌کنیم» کتابی است به قلم دوریس لسینگ که مژده دقیقی ترجمه و انتشارات کندوکاو روانه بازار کرده است. در ادامه بخشی از این کتاب که شامل پنج مقاله است آمده است.

من زمان زیادی را صرف تأمل در این باره می‌کنم که ما در نظر مردمان پس از خود چگونه جلوه خواهیم کرد. این دلبستگی بیهوده‌ای نیست، بلکه تلاشی است سنجیده برای تقویت قدرت آن «چشم دیگر» که می‌توانیم برای داوری درباره خود به کار بگیریم. هر کسی که تاریخ بخواند می‌داند که باورهای پر شور و قدرتمند یک قرن معمولاً در قرن بعد پوچ و غیرعادی جلوه می‌کند. هیچ دوره‌ای از تاریخ نیست که در نظر ما همان‌گونه باشد که قاعدتاً در نظر مردمی که در آن می‌زیسته‌اند بوده است. آنچه ما، در هر عصری، از سر می‌گذرانیم تأثیر احساسات عمومی و شرایط اجتماعی بر ماست که جدا کردن خودمان از آن تقریباً غیرممکن است. احساسات عمومی غالباً آن‌ها هستند که عالی‌تر، بهتر و زیبا‌تر جلوه می‌کنند. و با این حال، پس از یک سال، پنج سال، یک دهه، پنج دهه مردم می‌پرسند: «چگونه می‌توانستند به چنین چیزی اعتقاد داشته باشند؟» چون اتفاقای افتاده که احساسات عمومی مذکور را، به اصطلاح، به زباله‌دان تاریخ سرنگون کرده است.

هم سن و سال‌های من چنین وارونگی سخت از این دست را از سر گذرانده‌اند. فقط به یکی از آن‌ها اشاره می‌کنم. در طول جنگ جهانی دوم، از لحظه‌ای که هیتلر به اتحاد جماهیر شوروی حمله کرد و این کشور هم‌پیمان دموکراسی‌ها شد، در افکار عمومی با ملاطفت مورد ارزیابی قرار می‌گرفت. استالین عمو جو بود، دوست آدم‌های معمولی، روسیه سرزمین قهرمان‌های شجاع آزادیخواه، و کمونیسم تجلی جالب اراده عمومی – که باید از آن تقلید می‌کردیم. همه این‌ها چهار سال ادامه داشت و بعد ناگهان، تقریباً یک‌شبه، جریان وارونه شد. همه نگرش‌ها نامعقول، خائنانه و تهدیدی برای همگان شدند. آدم‌هایی که سابق بر آن درباره عمو جو داد سخن می‌دادند، ناگهان، انگار هیچ‌یک از آن ماجراها اتفاق نیافتاده باشد، شعار جنگ سرد سردادند. یک حالت افراطی، احساساتی و ابلهانه، پرورش‌یافته ضرورت‌های زمان جنگ، جای خود را به حالت افراطی، نامعقول و ابلهانه دیگر داد.

کافی است یک بار چنین وارونگی‌ای را از سر بگذرانید تا از آن پس برای همیشه نسبت به نگرش‌های عمومی رایج برخورد انتقادی پیدا کنید.

درباره نویسنده:

دوریس لسینگ در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ در شهر کرمانشاه در ایران به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو انگلیسی بودند: پدرش که در جنگ جهانی اول معلول شده بود، کارمند بانک شاهی ایران و مادرش پرستار بود. در ۱۹۲۵ خانواده به سودای پول‌دار شدن به مستعمره انگلستان در رودزیای جنوبی (زیمباوه فعلی) مهاجرت کرد. در سال ۱۹۴۹ که به همراه پسر کوچکش در لندن اقامت کرده بود، نخستین رمان خود با نام «علف آواز میخواند» منتشر کرد و پس از آن دوران فعالیتش به عنوان نویسنده حرفه‌ای آغاز شد. لسینگ در ۱۹۵۵ از دانشگاه هاروارد دکترای افتخاری گرفت و در همان سال برای دیدن دختر و نوه‌ها به آفریقای جنوبی سفر کرد. این نخستین سفر او به این کشور بود که به دلیل دیدگاه‌های سیاسی‌اش ناگزیر آن‌جا را ترک کرده بود. در سال ۲۰۰۱ جایزه ادبی پرنس آستوراس، که یکی از مهمترین افتخارات کشور اسپانیاست، به دلیل آثار ادبی درخشان لسینگ در دفاع از آزادی و آرمان‌های جهان سوم به او اهدا شد. جایزه دیوید کوهن در ادبیات بریتانیا برای دستاورد یک عمر فعالیت ادبی نیز در همین سال به او تعلق گرفت. دوریس لسینگ در یازدهم اکتبر ۲۰۰۷ جایزه نوبل ادبیات را به دست آورد. او که در آن زمان ۸۷ سال داشت، پیرترین برنده نوبل ادبیات محسوب می‌شد و در طی ۱۰۶ سال فعالیت آکادمی نوبل یازدهمین زنی بود که به این افتخار نائل آمد.

منبع: زندان‌هایی که برای زندگی انتخاب می‌کنیم، دوریس لسینگ، ترجمه مژده دقیقی، انتشارات کندوکاو، چاپ یکم پاییز ۱۳۸۹

مه 26, 2011

کاش می‌دانستی بی‌تو
من، من نیست
هیچ است

مه 26, 2011

مرا نوازش می‌کنی که برو
مرا تشر می‌زنی که برو
مرا در آغوش می‌کشی که برو
لیلی‌جان مرا پای رفتن نیست
مرا بمان / بمیران

بن لادن کشته شد.

مه 4, 2011

وقتی این خبر رو شنیدم خوشحال شدم که تمام شد ولی بعد سوال‌هایی برایم پیش آمد. آیا کشته شدن یک انسان باعث خوشحالی است؟ آیا کشتن رهبر تروریست‌ها باعث ناکام شدنشان در ترورهای بعدی است یا سیر ترورها را به بهانه تلافی سرعت می‌بخشد؟ افرادی مثل ایمن الظواهری جانشین خوبی برای بن لادن نیستند؟ رویکرد عدم خشونت نسبت به ترور چیست؟ معمولاً در جنبش‌های عدم خشونت، جنبش دست پایین را داشته و قدرت به صورت عریان و مستقیم خودش را نشان می‌داده است، در ترور که گروهک تروریست مخفیانه عمل می‌کند چگونه می‌توان با عدم خشونت با تروریست‌ها دیالوگ برقرار کرد؟ اینکه تروریست‌ها از نظر عده‌ای شأن انسانی ندارند و اینکه به هر نحوی می‌خواهند طرف مقابل را از صحنه به در کنند تمایزی بین آن‌ها و نظام آپارتاید و یا استعمار انگلیس در هند ایجاد نمی‌کند در نتیجه صحبت از عدم خشونت در تقابل با آن‌ها چندان بیراه نیست.

بدون شرح

نوامبر 28, 2010

[ارسطو] می‌نویسد: «فقر علّت کاستی‌های دموکراسی است.» و این «تکلیف هر دموکرات صدیق است که مراقب باشد که توده‌ها خیلی فقیر نباشند». منظور این نیست که پول مفت بیقاعده میان تهی‌دستان پخش شود، چنانکه رسم «عوام فریبان» می‌باشد. (اشاره‌اش به سیاستمداران عوام‌فریب آتن است که از ایشان بدش می‌آمد). این رویه «کمک کردن [رایگان] به فقرا به پُر کردن کوزه رخنه‌دار می‌ماند». زیرا هر چه بگیرند باز هم دستشان دراز است. در عوض بایستی تدابیری بکار گرفت که «رفاه [عمومی] در سطح ثابتی تأمین شود». این کار «به سود همه طبقات است از جمله خود طبقه مرفه». سیاست نیکو این است که: درآمدهای اضافی را به صندوق مخصوصی بر رویهم بریزند، از آن محل به تنگدستان بطور یک‌کاسه کمک مالی بدهند. و این مدد مالی باید به‌مقداری باشد که آنان بتوانند قطعه زمینی بخرند، یا دست‌مایه تجارت و زراعت خویش سازند. توانگران هم باید هر کدام سهمی به این صندوق مشترک بپردازند. و در ازای آن از پرداخت وجوهی بابت «کارهای عمومی بیفایده» مانند مراسم جمعی (چون مراسم پر زرق و برق معبد) که هر ساله برپا می‌دارند، معاف گردند. دولت کارتاژ با بکار بستن این سیاست عمومی است که «حُسن ظن و رضامندی مردم را فراهم آورده است».

پ.ن: اشاره ارسطو به جمهوری کارتاژ است که در حدود ۸۱۳ قبل از میلاد در ساحل تونس امروزی تشکیل شد و با وجود تمام کاستی‌هایش، با به کار بستن منطق دموکراتی توانست به دور از تعارض و ستیزگی داخلی، رضامندی همگانی و آسایش عمومی را برپا و فقر را ریشه‌کن کند.

تاریخ فکر از سومر تا یونان و روم، فریدون آدمیت، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، صفحه ۸۰-۸۱.

اکتبر 27, 2010

سیبت را به من بده حوا

بی‌تو

بهشت هم جای ماندن نیست

قضیه، شکل اول … شکل دوم

اکتبر 24, 2010

فیلمی است که کیارستمی در سال ۱۳۵۸ با کمک مرکز سینمائی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساخته است. هشدار: اگر مایلید که لذت دیدن فیلم کم نشود ادامه مطلب را نخوانید.

در فیلم اتفاقی در یک کلاس رخ می‌دهد و به دو صورت ممکن نتیجه رفتار دانش‌آموزان در مقابل معلم کلاس نمایش داده می‌شود و نظر افراد متفاوتی در مورد تصمیم دانش‌آموزان پرسیده می‌شود.

فیلم از دو منظر دارای جذابیت است: منظر اول برداشتی که افراد از این اتفاق به ظاهر ساده در جو انقلابی آن زمان می‌کنند و منظر دوم، نظرات و ظاهر افرادی که برای ما آشنا هستند و تا حدودی فضای اجتماعی و سیاسی ایران سال ۵۸ را مشخص می‌کنند. شاید تا حدودی نظرات افراد نشان‌دهنده دلیل حذف برخی از چهره‌های سیاسی در سال‌های متلاطم اوایل انقلاب باشد.

پ.ن: شاید ۱۰ دقیقه اول فیلم کسل‌کننده باشد ولی ادامه فیلم دیدنی است.

اسامی و سمت افراد در زمان ساخت فیلم (از چپ به راست و از بالا به پایین): دکتر کمال خرازی (مدیر عامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)، دکتر غلامحسین شکوهی (وزیر آموزش و پرورش)، نادر ابراهیمی (مدیر سازمان همگام با کودکان و نوجوانان)،‌ غلامر ضا امامی (سرپرست انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)، احترام برومند (گوینده برنامه کودک تلویزیون)، علی موسوی گرمارودی، مسعود کیمیائی، عزت‌الله انتظامی، ژاله سرشار (مسئول امور آموزشی و تربیتی کانون اصلاح و تربیت)، دکتر عبدالکریم لاهیجی (نایب رئیس جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر)، راب دیوید شوفت (رهبر مذهبی کلیمیان ایران)، اسقف آردوک مانوکیان (رهبر مذهبی ارامنه ایران)، ایرج جهانشاهی (مدیر مجله‌های پیک)، صادق قطب‌زاده (سرپرست رادیو و تلویزیون)، دکتر محمود عنایت (نویسنده و روزنامه‌نگار)، دکتر ابراهیم یزدی (وزیر امور خارجه)، نورالدین کیانوری (دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران)، آیت‌الله صادق خلخالی (حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب اسلامی)، حجت‌الاسلام دکتر علی گلزاده غفوری (استاد دانشگاه و نماینده مجلس خبرگان)، دکتر هدایت‌الله متین دفتری (حقوقدان و عضو هیئت اجرائی جبهه دموکراتیک ملی).

دَف

سپتامبر 29, 2010

دَف را بزن! بزن! که دفیدن به زیر ماه در این نیمه‌شب، شبِ دفماهها
فریاد فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندری‌ست که می‌آید
آری، بِدف! تلألؤِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنی‌ست که می‌خواهد فرهاد
دف را بِدَف! که تُندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دَمان است و نیز دمان‌تَر باد!
دف در دفِ تنیده و، مَه در مَهِ رمیده، خدا را بِدَف! به دف روحِ آسمان، به دف روحِ من بِدَف!
شب، بعد از این سکوت نخواهد دید
من، بعد از این شب توفانی
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بِدَف! دفیدنِ صدها هزار دف!
مهتاب را
با روح من بِدَف! دفِ خود را رها نکن، تو را به لذت این لحظه می‌دهم قسم، دفِ خود را رها نکن!

ای کُردِ روح!
گیسو بلند!
قیقاج-چشم!
ابرو کشیده سوی معجزه‌ها، معجرِ هوس!
خشخاش-چشم!
خورشید-لب!
دزدِ هزار آتش، ای قاف! ای قهقهِ گدازة مس در تب طلا، دَفْدَفْدَفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود را رها نکن!

سیّاره‌هایِ دف
در باغهای چلچله می‌کوبند
دَفْدَفْدَدَفْدَدَف
از این قلم
چون چشم تو
خون می‌چکد
دَفْدَفْدَدَفْ

یک زن که در سواحل پولاد می‌دوید
فریاد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از یاد برده‌ای؟
دف صورت طلایی ماه تمام را از آسمان به زن ایثار کرد

دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ

محبوب من!
اِی آسمان!
زَنمردِ روح!
راز تُرَنج!
خشخاش-چشم!
دَفْدَفْدَفِ تنور تنم را بِدف!
ای کُردِ روح!
کرکوک را به صولت فریاد خود بکوب،
بر کوه قاف!
دَفْدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْ
سیمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفینة ارواح سنگ را بیدار کن! البرز را بیدار کن!
دَفْدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
ارواحِ سنگ گشته اجداد خواب را بیدار کن!
سیمرغ جان!
بیداد کن!
دَفْدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْ
دَفْدَفْدَدَفْدَدَفْدَدَفْدَفْ

وقتی که بر صحاریِ یاقوتی
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
طالع شوید بر من، و بر شانه‌های من،
ای سینه‌های دف!
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
انگشتِ ارغوان
با مشتی از
عطر و عسل
دَفْدَفْدَفَست
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
من ساحلم
امواج
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
خاکم
سمّ ِ ستور
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد

روحِ قدیم قونیه در زیر خاک، آتش گرفته، قونیه بر شانه‌های خاک، چون ارغوان و لاله دمیده‌ست
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
بر قونیه
آه، ای جوان!
ای اُرمَوی!
ای روحِ دم زدن!
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
بر مولوی

بر دشتهای شادِ برشته نوشته است
تبریز،
شمس را
ای اُرمَوی!
ای بابِلِ جوان زبانهای اولین
روحِ قدیم قونیه در زیر خاک، آتش گرفته، قونیه بر شانه‌های خاک، چون ارغوان و لاله دمیده‌ست
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
بر قونیه

باد از کمرکشِ سبلان می‌زند اُریب و، به دریاچه‌ای که بر آن قوم ماد اُتراق کرده است، فرو می‌ریزد
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
خورشیدی از سهندِ سحرخیز می‌زند چشمک، بر قله‌های منتظر کوه ماد، به الوند
زرتشت شرقهای کهن میان ماست
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
بر بامهای ما

شیرِ شتر
بر بام ظهر
شطحِ شراب
بر قامت زبان
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
دَریایِ زنبق است که بر پشت‌بام ما
بیتوته می‌کند
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
روی هدف
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
دَفْدَفْدَفَست
دَفْدَفْدَفَست
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد

آه، ای جوان! اجازه بده تا ببوسمت!
آن حنجره
بوسیدنی‌ست
ای ارغوان!
آه، ای جوان!
مشتِ عسل!
بوسیدنی!
ای حنجره!
ای ارغوان!

دفماهِ من به دور جهان چرخ می‌زند
در پشت دف
ماهِ تمام
ماهِ تمام
ماهِ تمام
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد
اشک و عسل!
رطلِ شراب!
ای آبشار!
دفماهِ من دور جهان چرخ می‌زند
دفماهِ من
زنمردِ من
روی هدف!
روی هدف!

دف را بزن! بزن! که دفیدن به زیر ماه در این نیمه‌شب، شبِ زرتشت شرقهای کهن در میان ما
فریادِ فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندری‌ست که می‌آید
دفماهِ من به دور جهان چرخ می‌زند
دفهای نور، هاله سیاره‌های سر
از آسمانِ حیرت گردنها
از شانه‌های شاد تجلیها
سر می‌پرد
سر می‌جهد
سر را
دف می‌زند
دف را
سر می‌زند
شمشیر دَفْدَفَست که سرهای خلق را
از بیخ می‌زند
سر می‌زند
دف می‌زند
آه، ای جوان!
ای ارغوان!
آن حنجره
بوسیدنی‌ست!
بوسیدنی!
سر می‌زنی!
شمشیر دَفْدَفَست که سرهای خلق را
از بیخ می‌زند
دف می‌زنی؟
سر می‌زنی؟

گردنکشانِ سرخِ جدا از سر
گردنکشانِ معجزه، در راههای دور
رنگین کمانِ حیرتِ دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد را
با خویش می‌برند
در رهگذار باد، هزاران ستاره نیز
دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد را
فریاد می‌زنند
آنک ستاره‌ها همه سیّاره‌های سر
سیّالة طراوتی از شیوه‌های دف، دَفْدَفْدَفَست که می‌کوبد، می‌بارد
دف مثل مخملی‌ست که با سِحرش
سیّاره‌های عاشق و شیدا را
پوشانده است

دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دَفْدَفِ دیوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دَفْدَفِ دیوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…
اِی‌ی‌ی‌ی…
اِی‌ی‌ی‌ی…
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…
اِی‌ی‌ی‌ی…

۱-۹ فروردین ۶۸ – تهران
رضا براهنی
خطاب به پروانه‌ها


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.