ما در زندان زندگی میکنیم. در زندانی با دیوارها و میلههای نامرئی. زندانی که گویی خلاصی از آن نداریم. ایران و وضعیت فعلیاش منظورم نیست. منظورم زندانهایی است که خودمان برای خود میسازیم، زندانهایی که دستهجمعی در حال ساخت آن هستیم. زندان احساسیگری، زندان افکار عمومی و زندان عقاید. گاهی نیاز است آدمی که تجربههایی در این زمینه داشته تلنگری به ما بزند که وجود این زندانها را درک کنیم تا به فکر چارهای بر آییم مگر رهایی پیدا کنیم. آدمهایی مثل ایوان کلیما یا دوریس لسینگ که با تجربههای خود گویی به معرفتی عمیق دست یافتهاند. «زندانهایی که برای زندگی انتخاب میکنیم» کتابی است به قلم دوریس لسینگ که مژده دقیقی ترجمه و انتشارات کندوکاو روانه بازار کرده است. در ادامه بخشی از این کتاب که شامل پنج مقاله است آمده است.
من زمان زیادی را صرف تأمل در این باره میکنم که ما در نظر مردمان پس از خود چگونه جلوه خواهیم کرد. این دلبستگی بیهودهای نیست، بلکه تلاشی است سنجیده برای تقویت قدرت آن «چشم دیگر» که میتوانیم برای داوری درباره خود به کار بگیریم. هر کسی که تاریخ بخواند میداند که باورهای پر شور و قدرتمند یک قرن معمولاً در قرن بعد پوچ و غیرعادی جلوه میکند. هیچ دورهای از تاریخ نیست که در نظر ما همانگونه باشد که قاعدتاً در نظر مردمی که در آن میزیستهاند بوده است. آنچه ما، در هر عصری، از سر میگذرانیم تأثیر احساسات عمومی و شرایط اجتماعی بر ماست که جدا کردن خودمان از آن تقریباً غیرممکن است. احساسات عمومی غالباً آنها هستند که عالیتر، بهتر و زیباتر جلوه میکنند. و با این حال، پس از یک سال، پنج سال، یک دهه، پنج دهه مردم میپرسند: «چگونه میتوانستند به چنین چیزی اعتقاد داشته باشند؟» چون اتفاقای افتاده که احساسات عمومی مذکور را، به اصطلاح، به زبالهدان تاریخ سرنگون کرده است.
هم سن و سالهای من چنین وارونگی سخت از این دست را از سر گذراندهاند. فقط به یکی از آنها اشاره میکنم. در طول جنگ جهانی دوم، از لحظهای که هیتلر به اتحاد جماهیر شوروی حمله کرد و این کشور همپیمان دموکراسیها شد، در افکار عمومی با ملاطفت مورد ارزیابی قرار میگرفت. استالین عمو جو بود، دوست آدمهای معمولی، روسیه سرزمین قهرمانهای شجاع آزادیخواه، و کمونیسم تجلی جالب اراده عمومی – که باید از آن تقلید میکردیم. همه اینها چهار سال ادامه داشت و بعد ناگهان، تقریباً یکشبه، جریان وارونه شد. همه نگرشها نامعقول، خائنانه و تهدیدی برای همگان شدند. آدمهایی که سابق بر آن درباره عمو جو داد سخن میدادند، ناگهان، انگار هیچیک از آن ماجراها اتفاق نیافتاده باشد، شعار جنگ سرد سردادند. یک حالت افراطی، احساساتی و ابلهانه، پرورشیافته ضرورتهای زمان جنگ، جای خود را به حالت افراطی، نامعقول و ابلهانه دیگر داد.
کافی است یک بار چنین وارونگیای را از سر بگذرانید تا از آن پس برای همیشه نسبت به نگرشهای عمومی رایج برخورد انتقادی پیدا کنید.
درباره نویسنده:
دوریس لسینگ در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ در شهر کرمانشاه در ایران به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو انگلیسی بودند: پدرش که در جنگ جهانی اول معلول شده بود، کارمند بانک شاهی ایران و مادرش پرستار بود. در ۱۹۲۵ خانواده به سودای پولدار شدن به مستعمره انگلستان در رودزیای جنوبی (زیمباوه فعلی) مهاجرت کرد. در سال ۱۹۴۹ که به همراه پسر کوچکش در لندن اقامت کرده بود، نخستین رمان خود با نام «علف آواز میخواند» منتشر کرد و پس از آن دوران فعالیتش به عنوان نویسنده حرفهای آغاز شد. لسینگ در ۱۹۵۵ از دانشگاه هاروارد دکترای افتخاری گرفت و در همان سال برای دیدن دختر و نوهها به آفریقای جنوبی سفر کرد. این نخستین سفر او به این کشور بود که به دلیل دیدگاههای سیاسیاش ناگزیر آنجا را ترک کرده بود. در سال ۲۰۰۱ جایزه ادبی پرنس آستوراس، که یکی از مهمترین افتخارات کشور اسپانیاست، به دلیل آثار ادبی درخشان لسینگ در دفاع از آزادی و آرمانهای جهان سوم به او اهدا شد. جایزه دیوید کوهن در ادبیات بریتانیا برای دستاورد یک عمر فعالیت ادبی نیز در همین سال به او تعلق گرفت. دوریس لسینگ در یازدهم اکتبر ۲۰۰۷ جایزه نوبل ادبیات را به دست آورد. او که در آن زمان ۸۷ سال داشت، پیرترین برنده نوبل ادبیات محسوب میشد و در طی ۱۰۶ سال فعالیت آکادمی نوبل یازدهمین زنی بود که به این افتخار نائل آمد.
منبع: زندانهایی که برای زندگی انتخاب میکنیم، دوریس لسینگ، ترجمه مژده دقیقی، انتشارات کندوکاو، چاپ یکم پاییز ۱۳۸۹
ژوئن 23, 2011 در 10:38 ب.ظ.
jaleb bud.