پاول سر شب به دیدنم آمد، سرش هنوز باندپیچی بود. گفت چندتا از دوستهایمان را در راه بازگشت از آن مجلس رقص به خانه دستگیر کردهاند، و هیچکس نمیداند که چی به سرشان آمده. طبق معمول، هیچ ذکری از این قضیه در رسانهها به میان نیامد.
سعی کردیم یکی از رادیوهای خارجی را بگیریم، اما پارازیت صدای گویندگان را تحتالشعاع قرار میداد.
پارازیتها صدای زندگیای هستند که او -همان که لباس مبدل به تن دارد- مطابق با مفاهیم و امیال خودش هدایتشان میکند. او میداند که هر فرد در مورد تقدیر و خوشبختیاش تصور متفاوتی دارد، که میخواهد با اعتراض و سرپیچی، با حقی که نسبت به رد پای خودش، به اعمال و آراءاش، و به اندیشه صادقانهای دارد که بتواند با صدای بلند بیانش کند یا دستکم ابراز شدنش را بشنود، بدانها دست یابد. اما او معتقد است که فقط و فقط خودش میتواند تکلیف سرنوشتمان را معین کند؛ بگوید که شر چیست و خیر کدام است. آرزو دارد احکام تصویبیاش از صبح تا شام و از گهواره تا گور، که روزی در آن میگذاردمان، با ما باشند. جز صدای خودش به تمام صداها انگ دروغ میزند؛ تمام صداهای دیگر ممنوعاند و حتی از آن سوی مرزهایی که دستور داده به شدت از آنها محافظت بشود، هم شنیده نمیشوند. او صدای غژ غژ مفاصل خودش و نیز صدای زوزه باد را در جمجمه خالیش ضبط کرده است. دستور میدهد که این صداها را پخش کنند و هزار برابر تقویتشان کنند، تا تمام صداهای زندگی را در خود خفه سازند.
کار گِل، ایوان کلیما، ترجمه فروغ پوریاوری، نشر آگاه، چاپ یکم زمستان ۸۸، صفحه ۱۲۳.